تمام روز و شبم رو افکاری اشغال کردن که تحملشون خارج از حد طاقت یه آدم نرماله. دیگه دارم احساس میکنم که به مرز جنون نزدیک میشم. چند ماهه با کسی حرف نزدم مگر کلماتی برای رفع نیازها و روزمرگی ها. اگه بعضی مصلحت اندیشی ها و ریشه هایی که منو محکم نگه داشتن نبود تا الآن دیوانه شده بودم. البته فکر میکنم دارم خیلی چیزها رو راحت فراموش میکنم. فراموشی شاید بد نباشه برای کسی که یادآوری ها عذابش میده. در گذشته چیزهایی هست که جز حسرت و اندوه فایده ای نداره و فراموشی این درد رو تسکین میده.
احساس میکنم از یه دنیای دیگه اومدم. رفتارهای دیگران و نوع نگاه همراه با تعجبشون همینو تصدیق میکنه. چیزهای که براشون مهمه و شب و روز براش می جنگن برام بی ارزشه. افکارم غیرعادی تر از گذشته شده. دارم میترسم. فقط خدا میتونه کمکم کنه. احساس میکنم این حجم از سکوت و در خود ماندن ها میتونه زیان جبران ناپذیری داشته باشه و دوست دارم هر چه زودتر ازش خلاص بشم اما هیچ راه گریزی رو نمی بینم. نمیخوام و نمیتونم با هر کسی ارتباط برقرار کنم و از طرفی این ذهن گزینشگر به سازش با وضع موجود تن نمیده. خیلی وقتا فکر میکنم فقط مرگ میتونه لذت بخش ترین رؤیاهام رو محقق کنه و با لبخندی شیرین و دوست داشتنی دست خواهشم رو گرم و محکم بفشره.
برچسب:
نویسنده: بنیامین موسویپور